حلقه افق
۱
سوار
با خنجري از ابريشم
عاج، پيچيده بر ترمهي برفي
شمشادي كه بلند نيست، مطول است
۲
بيگمان،
تو براي مداواي انزواي من
مرگ را بايد در استواييترين قارهي آفتاب
كه مشرق نوبنيادش را
از تكان كتفهاي گندمگون من
خواهد شناخت؛
از عزيمت خود
شرمگيني كني
۳
نه، نه، نه،
تو تنها اقاقياي يادبود مني
كه به خاطر مزار نروييدهاي
۴
تابوتي از مفرغ
كه در بارانها زنگ نميزند
و بر شانهها به سبكي ستارهي ستواني روستازاده است،
در فرصت اين شمشاد تشييع ميشود
و با صفير خاموش چشمي
مثلث تنهاييام به هم ميريزد!
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 13:5  توسط ديدار
|