تبليغاتX
در بيكرانگي اُخرايي

در بيكرانگي اُخرايي

شعرهاي بهرام اردبيلي

حلقه افق

 

۱

سوار

با خنجري از ابريشم

عاج، پيچيده بر ترمه‌ي برفي

شمشادي كه بلند نيست، مطول است

 

۲

بي‌گمان،

تو براي مداواي انزواي من

مرگ را بايد در استوايي‌ترين قاره‌‌ي آفتاب

كه مشرق نوبنيادش را

از تكان كتف‌هاي گندم‌گون من

خواهد شناخت؛

از عزيمت خود

شرمگيني كني

 

۳

نه، نه، نه،

تو تنها اقاقياي يادبود مني

كه به خاطر مزار نروييده‌اي

 

۴

تابوتي از مفرغ

كه در باران‌ها زنگ نمي‌زند

و بر شانه‌ها به سبكي ستاره‌ي ستواني روستازاده است،

در فرصت اين شمشاد تشييع مي‌شود

و با صفير خاموش چشمي

مثلث تنهايي‌ام به هم مي‌ريزد!

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 13:5  توسط ديدار  | 

ورق دوم آفتاب

 

۱

 

آه!

اين آفتاب

چه بي‌رحمانه خط مي‌اندازد

الماس آسماني تنم را

آن زمان كه من

به ناخن دست و پايم

بر جدار رنگ رنگ انسان

شعر مي‌نويسم

و تو به كفشدوزي مي‌ماني

در باران

 

۲

 

آهو را مبخش!

 

 

۳

 

در موسمي كه

درختان خانگي

خواستن با دست را

به كندوي گوشتي

تعليم مي‌دهند

اين خرگاه را

ياد خشم تو آتش زدم

اي كه هنوز

به سنگواره‌اي

در پيكر حلزونيت

اعتماد مي‌كني!

 

 

۴

 

در بهار امشب

جنبش دستي را

به ساقه خشكي

پيوند خواهم زد

تا روزهاي باقيمانده جهان را

پاسخ سلام پاييز بدانم

 

 

۵

 

اي سوار دلاور!

از رواق برفي

بوي تناب بافته مي‌آيد

با اين حمايل گردنت بگو:

در حركت اين تيغ‌هاي زنگاري

همواره

آخرين سوار

زخمي است

 

 

۶

 

شب به آرامي

در كتري ماه

تبخير مي‌شود

 

اي شعر!

پس كي مي‌توانم

خشونت واژه‌هايت را

به شدت ببارم؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 2:12  توسط ديدار  | 

ورق دوم آفتاب

 

اين بار

از تارهاي گسسته‌ي حنجره‌ي تو مي‌نويسم

اي سبكتگين!

آن‌چنان كه

از تابوت ”ارس“

و زمستان هميشه‌ي نامم مي‌گفتم؛

و از زنان و مرداني كه

شقيقه و گونه‌اي به گونه‌ي كوه دارند

 

پشيمانم

چرا كه چله اين ماه

نژاد قطبي من

خواب تاريخ را

دوباره خواهد تاراند

و اين بناهايي را

كه از شانه‌ي برادر باستاني‌ات

قد كشيده‌اند

ويران خواهد كرد

تا خاقان يتيم

از حصار مه

صف خاكستري سيزده‌سالگان را

بهتر ببيند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 2:7  توسط ديدار  |