همسرم!
اين دعا و قسم را كه سخت ناخواناست
به گردن اسبي بياويز
كه بر اجساد سربازان و ما خواهد گذشت
اسبي به هيئت انسان
به هيئت بهمني در سهند
ارديبهشت است
قتالترين ماه منظومه شمسي
فروبند درها را اي بيوهي سيساله
اسب نبي در قربيان
شيهه ميكشد و بيمركوب
در كمند سوارهنظام است
شام ديگران را فطير و كلم بده
براي بهرام
پونه بجوشان
ماه درشت خوب
دري كه به لطف باد باز و بسته ميشود
الامان اي جوجه
ماشه را نچكان
هنوز اندكي شب است ...
برنوي روسي
سكوت قربيان را نشانه ميگيرد
و نبي در ذهن شاعر
نشسته بر باد و بر ارس ميتازد
با خنجري از ابريشم
عاج، پيچيده بر ترمهي برفي
شمشادي كه بلند نيست، مطول است
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 13:16  توسط ديدار
|
عشق
در قبيلهي من
خنكاي برف است و
شعور ضمني آب.
هفت دروازهي آسمان
از آن هفت پيكر ناظم
من اگر كفني داشتم
نگاه به ليلي ميكردم و
ميمردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 22:14  توسط ديدار
|
تابوتي از مفرغ
كه در بارانها زنگ نميزند
و بر شانهها به سبكيي ستارهي ستواني روستازاده است،
در فرصت اين شمشاد تشييع ميشود
و با صفير خاموش چشمي
مثلث تنهاييم به هم ميريزد! ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 21:54  توسط ديدار
|
مرتاض من!
هنگام آنست
كه در وزش آفتاب
كودكان را بخواني،
براي اطاعت احكام!
و مرا
پنهان كني! ...
اي همخوابهي نجيب مهاراجه
در «ساري» بلند اندامات!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:6  توسط ديدار
|
شبهاي خطابه
به انتظار نوازش مهتاب
نشستهام
در حرمسراي تهمت
(باران)
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:2  توسط ديدار
|
اگر هواي گريستن داري؛
با من،
در اين بهار
به بدرقهي نيلوفران بيا!
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 22:26  توسط ديدار
|
براي جاري گرياني،
كز آغوشي به آغوشي ديگر
پر ميگيرد؛ ـ
سبكي موج دريا،
انكار بازگشت نيلوفران خواهد بود!
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 22:20  توسط ديدار
|
در بيكرانگي اخرايي،
آواز ني
لبكها را
گلهاي هميشه بهار
از ياد نميبرند.
شايد،
دميدن نفسي
در استوانههاي غمگين
رسيدن بهاري را
ناباورانه،
مكرر كند! ...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 22:13  توسط ديدار
|