بازگشت
عشق
در قبيلهي من
خنكاي برف است و
شعور ضمني آب.
هفت دروازهي آسمان
از آن هفت پيكر ناظم
من اگر كفني داشتم
نگاه به ليلي ميكردم و
ميمردم.
شعرهاي بهرام اردبيلي
عشق
در قبيلهي من
خنكاي برف است و
شعور ضمني آب.
هفت دروازهي آسمان
از آن هفت پيكر ناظم
من اگر كفني داشتم
نگاه به ليلي ميكردم و
ميمردم.
تابوتي از مفرغ
كه در بارانها زنگ نميزند
و بر شانهها به سبكيي ستارهي ستواني روستازاده است،
در فرصت اين شمشاد تشييع ميشود
و با صفير خاموش چشمي
مثلث تنهاييم به هم ميريزد! ...
مرتاض من!
هنگام آنست
كه در وزش آفتاب
كودكان را بخواني،
براي اطاعت احكام!
و مرا
پنهان كني! ...
اي همخوابهي نجيب مهاراجه
در «ساري» بلند اندامات!
شبهاي خطابه
به انتظار نوازش مهتاب
نشستهام
در حرمسراي تهمت
(باران)
اگر هواي گريستن داري؛
با من،
در اين بهار
به بدرقهي نيلوفران بيا!
براي جاري گرياني،
كز آغوشي به آغوشي ديگر
پر ميگيرد؛ ـ
سبكي موج دريا،
انكار بازگشت نيلوفران خواهد بود!
لبكها را
در بيكرانگي اخرايي،
آواز ني
گلهاي هميشه بهار
از ياد نميبرند.
شايد،
دميدن نفسي
در استوانههاي غمگين
رسيدن بهاري را
ناباورانه،
مكرر كند! ...