تبليغاتX
در بيكرانگي اُخرايي

در بيكرانگي اُخرايي

شعرهاي بهرام اردبيلي

ذوذنبي بر خاك

 

همسرم!

اين دعا و قسم را كه سخت ناخواناست

به گردن اسبي بياويز

كه بر اجساد سربازان و ما خواهد گذشت

اسبي به هيئت انسان

به هيئت بهمني در سهند

 

ارديبهشت است

قتال‌ترين ماه منظومه شمسي

فروبند درها را اي بيوه‌ي سي‌ساله

اسب نبي در قربيان

شيهه مي‌كشد و بي‌مركوب

در كمند سواره‌نظام است

 

شام ديگران را فطير و كلم بده

براي بهرام

پونه بجوشان

 

ماه درشت خوب

دري كه به لطف باد باز و بسته مي‌شود

الامان اي جوجه

ماشه را نچكان

هنوز اندكي شب است ...

 

برنوي روسي

سكوت قربيان را نشانه مي‌گيرد

و نبي در ذهن شاعر

نشسته بر باد و بر ارس مي‌تازد

 

با خنجري از ابريشم

عاج، پيچيده بر ترمه‌ي برفي

شمشادي كه بلند نيست، مطول است

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 13:16  توسط ديدار  | 

حلقه افق

 

۱

سوار

با خنجري از ابريشم

عاج، پيچيده بر ترمه‌ي برفي

شمشادي كه بلند نيست، مطول است

 

۲

بي‌گمان،

تو براي مداواي انزواي من

مرگ را بايد در استوايي‌ترين قاره‌‌ي آفتاب

كه مشرق نوبنيادش را

از تكان كتف‌هاي گندم‌گون من

خواهد شناخت؛

از عزيمت خود

شرمگيني كني

 

۳

نه، نه، نه،

تو تنها اقاقياي يادبود مني

كه به خاطر مزار نروييده‌اي

 

۴

تابوتي از مفرغ

كه در باران‌ها زنگ نمي‌زند

و بر شانه‌ها به سبكي ستاره‌ي ستواني روستازاده است،

در فرصت اين شمشاد تشييع مي‌شود

و با صفير خاموش چشمي

مثلث تنهايي‌ام به هم مي‌ريزد!

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 13:5  توسط ديدار  |