بازگشت
عشق
در قبيلهي من
خنكاي برف است و
شعور ضمني آب.
هفت دروازهي آسمان
از آن هفت پيكر ناظم
من اگر كفني داشتم
نگاه به ليلي ميكردم و
ميمردم.
شعرهاي بهرام اردبيلي
عشق
در قبيلهي من
خنكاي برف است و
شعور ضمني آب.
هفت دروازهي آسمان
از آن هفت پيكر ناظم
من اگر كفني داشتم
نگاه به ليلي ميكردم و
ميمردم.
تابوتي از مفرغ
كه در بارانها زنگ نميزند
و بر شانهها به سبكيي ستارهي ستواني روستازاده است،
در فرصت اين شمشاد تشييع ميشود
و با صفير خاموش چشمي
مثلث تنهاييم به هم ميريزد! ...
عشق
كلمهاي بر آب
همه چيزي در اين جهان
پا در ركاب
ليلي به شاخ آهو بسته! ...
مژهگانش
درازمدت و مسموم
و به انحناي پلك
كشتهي سهراب.
همين كه نمينوشم
ميپاشم اين زهره القند
براي زاغ و كلاغ
زلف دراز باغم
خاتون برنج
با نديمهي مس
بر شود از پاره مخمل مرگ؟
چنگ ميزنم
به آهنگ تاري از مژهگانش
تا بافهي كفنم باشد.
يا ماه بنيهاشم! ...
تا تو را شايم
خاكستر نقرهگون سمندري بايد
سامانِ دلم.
خاموشم در اين روزهاي باراني
و دفينه به سوداي نارنجها و گونهاست
سازها را نميشنوم
كه زخم دوگانه به بيتابي است
و در وادي فريشتگان
كلامي به هم نميخورد.
بر آبها بگرييم
و قبور زنا ـ زادگان!
همين دم از هجوم گياه
ميتركند مردگان؛
تير ميكشد
زخم سياهي.
به آرامي
كلامِ ناظم را در هم كن و
نامم را بنشين.
غزال
نافه در سراب ميراند،
تاق ميشكند خواب
به شيرازه ابرو، ...
به سوي آب ميروم؛
كمان ماه
در آرزوي گلويم.
در آن دقيقه برج
قسم ميخورم
عاشق چشمي نبودهام.
دريچهي ماتم
گشوده به ايوان شرقي
قبيله در آتش
خيال دميدن
مقابل من.
بانوي ارجمند!
سينهريزت را
به من ببخشا،
تا رها كنمش
در تك دريا.
حال
زمان يادگيري نام گلي است،
كه پنج برگ داشت
و هفت زبان زهرآگين
پيچيده بود
بر هفت پرچم زخمينش
شب تلخي است؛
ماه تلخ،
كمان پذيرفتني!
سلام به انحناي كشيدهات.
ميخواهمت اي زخم سياه!
♠
....
گيسو به باد پيچيده
بانوي قيس! ...
شفا ميطلبد،
از در درهاي باديه!
يايسه ميگذرد
شبق از گيسوش
عشق،
در حجلهگاه خليفه
كاسه در كاسه صف كشيده به دريوزگي
كه هلاهل
در مطبخ بازرگان.
شانه، انگشت
به شن ميكشد؛
شاخه به شاخه
زيتوني رنگ.
هان! ... اي كمند تافته،
قد بيفراز
تا كجاوه اول.
بازو بگشا ...
اي فيروزه!
بر چشمهاي تاريكم.
سپيدهدم از گور برخواسته
شبنم رنگي
بر پارههاي مستولي افشان
چشمي گشوده ميشود
هزار نيزه بر جوشن دريا
روان
قلب قيس يورتمه ميرود
به دنبال آهو
پلك بر هم بگذار!
و در اين دقيقهي آخر
كه ماه
در كمين عقرب ميخرامد؛
نگاهم كن ُو
نفسم را بيامرز! ...
مرتاض من!
هنگام آنست
كه در وزش آفتاب
كودكان را بخواني،
براي اطاعت احكام!
و مرا
پنهان كني! ...
اي همخوابهي نجيب مهاراجه
در «ساري» بلند اندامات!
شبهاي خطابه
به انتظار نوازش مهتاب
نشستهام
در حرمسراي تهمت
(باران)
سيدعلي صالحي
اواسط دهه پنجاه خورشيدي، جاي دوري از اين جهان كه بن بست باد و دوزخ بود، هم از سراتفاق با شعري از بهرام اردبيلي رو به رو شدم. مسجد سليمان فقير و فراموش شده هيچ نداشت، جز اغذيه فروشي، دو سه كوچه كور براي اهل «سه قاپ» و خياباني ناقصالخلقه براي زيارت رخسار بيراه ماندگاني هوشمند، مستاصل و عصيانزده كه يا شاعر ميشدند و يا رو به مبارزه مسلحانه مينهادند. ...
اگر هواي گريستن داري؛
با من،
در اين بهار
به بدرقهي نيلوفران بيا!
براي جاري گرياني،
كز آغوشي به آغوشي ديگر
پر ميگيرد؛ ـ
سبكي موج دريا،
انكار بازگشت نيلوفران خواهد بود!
لبكها را
در بيكرانگي اخرايي،
آواز ني
گلهاي هميشه بهار
از ياد نميبرند.
شايد،
دميدن نفسي
در استوانههاي غمگين
رسيدن بهاري را
ناباورانه،
مكرر كند! ...
اين بلاگ ويژهي شعرها، و دربارهي شعرهاي بهرام اردبيلي است. دو بخش شبانهها و آواز براي گلهاي هميشه بهار، ويژهي شعرها ست. دربارهي شاعر، به معرفي شاعر و زندگي او اختصاص دارد. آواز نيلبكها، دريچهاي است براي بازخواني انتقادي شعرهاي بهرام اردبيلي. در بخش، شعر ديگر، گزيدهي ديدگاههايي كه در بارهي شعرهاي شاعر مطرح شده اند، خواهد آمد.
همينجا، از همهي كساني كه به شعرهاي چاپ شده، يا چاپ نشدهي شاعر دسترسي دارند، و يا دستي در نقد شعر دارند؛ درخواست ميشود تا با يادآوري كاستيها و افتادگيها در كار گردآوري شعرها، ديدگاهها و بازخواني انتقادي شعرهاي بهرام اردبيلي ياريام دهند.
با نگاههاي صميمانه
آ. الف.