۱
آه!
اين آفتاب
چه بيرحمانه خط مياندازد
الماس آسماني نتم را
آن زمان كه من
به ناخن دست و پايم
بر جدار رنگ رنگ انسان
شعر مينويسم
و تو به كفشدوزي ميماني
در باران
۲
آهو را مبخش!
۳
در موسمي كه
درختان خانگي
خواستن با دست را
به كندوي گوشتي
تعليم ميدهند
اين خرگاه را
ياد خشم تو آتش زدم
اي كه هنوز
به سنگوارهاي
در پيكر حلزونيت
اعتماد ميكني!
۴
در بهار امشب
جنبش دستي را
به ساقه خشكي
پيوند خواهم زد
تا روزهاي باقيمانده جهان را
پاسخ سلام پاييز بدانم
۵
اي سوار دلاور!
از رواق برفي
بوي تناب بافته ميآيد
با اين حمايل گردنت بگو:
در حركت اين تيغهاي زنگاري
همواره
آخرين سوار
زخمي است
۶
شب به آرامي
در كتري ماه
تبخير ميشود
اي شعر!
پس كي ميتوانم
خشونت واژههايت را
به شدت ببارم؟!
اين بار
از تارهاي گسستهي حنجرهي تو مينويسم
اي سبكتگين!
آنچنان كه
از تابوت ”ارس“
و زمستان هميشهي نامم ميگفتم؛
و از زنان و مرداني كه
شقيقه و گونهاي به گونهي كوه دارند
پشيمانم
چرا كه چله اين ماه
نژاد قطبي من
خواب تاريخ را
دوباره خواهد تاراند
و اين بناهايي را
كه از شانهي برادر باستانيات
قد كشيدهاند
ويران خواهد كرد
تا خاقان يتيم
از حصار مه
صف خاكستري سيزدهسالگان را
بهتر ببيند!
عشق
در قبيلهي من
خنكاي برف است و
شعور ضمني آب.
هفت دروازهي آسمان
از آن هفت پيكر ناظم
من اگر كفني داشتم
نگاه به ليلي ميكردم و
ميمردم.
تابوتي از مفرغ
كه در بارانها زنگ نميزند
و بر شانهها به سبكيي ستارهي ستواني روستازاده است،
در فرصت اين شمشاد تشييع ميشود
و با صفير خاموش چشمي
مثلث تنهاييم به هم ميريزد! ...
عشق
كلمهاي بر آب
همه چيزي در اين جهان
پا در ركاب
ليلي به شاخ آهو بسته! ...
مژهگانش
درازمدت و مسموم
و به انحناي پلك
كشتهي سهراب.
همين كه نمينوشم
ميپاشم اين زهره القند
براي زاغ و كلاغ
زلف دراز باغم
خاتون برنج
با نديمهي مس
بر شود از پاره مخمل مرگ؟
چنگ ميزنم
به آهنگ تاري از مژهگانش
تا بافهي كفنم باشد.
يا ماه بنيهاشم! ...
تا تو را شايم
خاكستر نقرهگون سمندري بايد
سامانِ دلم.
خاموشم در اين روزهاي باراني
و دفينه به سوداي نارنجها و گونهاست
سازها را نميشنوم
كه زخم دوگانه به بيتابي است
و در وادي فريشتگان
كلامي به هم نميخورد.
بر آبها بگرييم
و قبور زنا ـ زادگان!
همين دم از هجوم گياه
ميتركند مردگان؛
تير ميكشد
زخم سياهي.
به آرامي
كلامِ ناظم را در هم كن و
نامم را بنشين.
غزال
نافه در سراب ميراند،
تاق ميشكند خواب
به شيرازه ابرو، ...
ادامه مطلب
به سوي آب ميروم؛
كمان ماه
در آرزوي گلويم.
در آن دقيقه برج
قسم ميخورم
عاشق چشمي نبودهام.
دريچهي ماتم
گشوده به ايوان شرقي
قبيله در آتش
خيال دميدن
مقابل من.
بانوي ارجمند!
سينهريزت را
به من ببخشا،
تا رها كنمش
در تك دريا.
حال
زمان يادگيري نام گلي است،
كه پنج برگ داشت
و هفت زبان زهرآگين
پيچيده بود
بر هفت پرچم زخمينش
شب تلخي است؛
ماه تلخ،
كمان پذيرفتني!
سلام به انحناي كشيدهات.
ميخواهمت اي زخم سياه!
♠
....
ادامه مطلب
گيسو به باد پيچيده
بانوي قيس! ...
شفا ميطلبد،
از در درهاي باديه!
يايسه ميگذرد
شبق از گيسوش
عشق،
در حجلهگاه خليفه
كاسه در كاسه صف كشيده به دريوزگي
كه هلاهل
در مطبخ بازرگان.
شانه، انگشت
به شن ميكشد؛
شاخه به شاخه
زيتوني رنگ.
هان! ... اي كمند تافته،
قد بيفراز
تا كجاوه اول.